تبليغاتX
فقط خودت

 

 فقط خودت

       
 

اگر خواهم غم دل با تو گویم جا نمی یابم

اگر جایی پیدا کنم تو را تنها نمی یابم

اگر جایی کنم پیدا تو را تنها یابم

ز شادی دست و پا گم می کنم خود را نمی یابم

 

 

 

دلی دارم در آتش خانه کرده

میان شعله ها کاشانه کرده

دلی دارم که از شوق وصالت

وجودم را زغم ویرانه کرده

 

 نوشته شده در  دوشنبه 11 خرداد1388ساعت 13 توسط x

  

        بارون

خیلی وقته دیگه بارون نزده رنگ عشق به این خیابون نزده

                            

                            خیلی وقت ابری پر پر نشده دل آسمون سبک تر نشده

 

                                                   مه سرد رو تن پنجرهها مثل بغض توی سینه منه

 

      ابر چشمام پر اشک ای خدا وقتشه دوباره بارون بزنه

 

                      خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده قلبم از دوری تو بد جوری دلتنگ شده

 

        بد تو هیچ چیزی دوست داشتنی نیست کوه غصه از دلم رفتنی نیست

 

                                              حرف عشق ترو من با کی بگم همه حرفا که آخه گفتنی نیست...

                           

                    خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده قلبم از دوری تو بد جوری دلتنگ شده

 

                                 

 نوشته شده در  جمعه 13 دی1387ساعت 17 توسط x

  

        ×××من زنده ام ×××

*من زنده ام*

همیشه این طور بوده است در لحظه ای که شاید فکرشو نمیکنی کسی به یادت باشه، ولی خوب که دقت میکنی ،و عینک بدبینی رو بر میداری،

میبینی که همه فرشته ها دارن برات دعا میکنن،دعا میکنن که کاری که میخواهی انجام بدی،اگه خوبه بشه ،اگه خوب نیست نشه،اما تو عجولی!بعضیها اینو خیال میدونن اما این خیال نیست این به اعماق خود رفتنه که ببینی کسی هست دعا کنه یا نه؟

درست مثل این فصل ،مثل این هوا، مثل این آب،مثل این خاک،مثل این دنیا...که افراد نادری هستن که بوجود آنها فکر میکنند و میبینند که چقدر زیباست مثل نسیمی که می وزد،و بوی عطر عشق را پخش میکندو تنها افرادش حسش میکند.میدونی آدم اگر به این چیزا سفر کنه وارد یه دنیای

دیگه می شه حس خوب،برتری،شادابی،مثل گل نیلوفرکه اگه توی مرداب هست ولی میگه من هستم ،من زنده ام،بارها شده صداشو شنیده ام

عابر داشت از کنارش رد میشد گفت:آهای عابرمن هستم...صدای من رساست؟ میشنوی؟ یا غرق شدی؟ جوابش را نداد،گل گفت: من غرق مرداب نشده ام گرچه به آن نزدیکم ولی همیشه روی آن بوده ام،چه شده که تو غرق آن شده ای؟عابر از خجالت چیزی نداشت بگه بجزاینکه چشمان قرمزش را پنهان کند گل فهمید که او عاشقه گل گفت میدونی دوست من :من عشق را به معنی امید ،طراوت باران، نشاط میدونم به همین خاطر همیشه عاشقم ... آیا تو نمیخواهی چیزی بگویی؟ عابر با غرور فراوان گفت:ای گل از چه می خواهی بدانی؟از تخته سنگی که در دل دریا است و موجی که می داندبه آن میخورد ولی باز به سمت آن میرود ،و یا از موجی که می داند به ساحل می رسد اما بیهوده است و دوباره دست خالی بر میگردد ،و یا از ماهی که میداند عاقبت صیاد آن را شکار میکند اما لا به لای سنگها خود راپنهان میکند. از چه می خواهی بدانی؟

گل گفت : از چشمانی که حرف معنا کند و دلهایی که رازها آشکار کند... عابر گفت:آه گل نمی دانی که اگر بفهمی یه ماه تو آسمونه و اون مال توست چه ذوقی میکنی اما اگه بفهمی همه به ماه تو ذوق میکنن چه دردیه ... گل خندید و عابر ادامه داد چه بدتر ار آن که ستاره های بسیاری دوستش داشته باشن... صدای خنده گل بالا رفت عابر ناراحت شد و گفت:تو میفهمی چیکار میکنی؟گل گفت:یه آسمون بزرگ که فقط یه ماه داره همه ستاره ها آرزوشونه که دور آن برقصند و برای آن زمزمه کنندهمه چیز فانی است حتی شب وقت اون خیلی زود تموم میشه و جاشو به کسی میده که به خود و عشق خود مسلط است آره خورشید رو میگم به آسمون خود مسلطه و هرروز میاد تو دلش و آنقدر نورشو زیاد میکنه که کسی توانایی نگاه کردن به آسمونشو نداشته باشه آنقدر مغروره که کسی به غیر از خودش اون موقعه تو آسمون نیست یعنی اجازه نمیده کسی دیگه هم باشه چون عاشقه و دوستدار آسمون...به همین خاطره که همیشه یه رنگه

اما ماه تا ستاره ها دورش نباشن رنگی نداره مثل آدم دروغگوکه وقتی کم میاره ساکت میشه .و همه پلیدی ها را در سیاهی خود پنها میکند .پس صداقت و عشق واقعی را از خورشید یاد بگیر ببین چطور خودشو تودل آسمون جا میکنه که تا خورشید نیاد روز نمیشهعابر خندید و گفت:تو حق داری که میخندی و بلند شد و گفت :سلام به طبیعت که اینطور بر من اثر گذاشت،سلام بر همه زیباییها و سلام بر تو ای گل نیلوفرنگاهی به آسمان کرد و گفت من زنده ام%

مرسی از اینکه گذاشتی برگی از خاطراتتوداخل وبلاگ بزارم

  

 

 

 

 نوشته شده در  شنبه 20 مهر1387ساعت 23 توسط x

  

       
 

 

 

هفت تا آسمون پر از گلای یاسو میخک

          با صد تا دریا پر از عشق و اشتیاق و پولک

               یه قلب عاشق با یه حس بیقرار و کوچک

                                میخواد بهت بگه:                     

                          

                   « تولدت مبارک »

 

 

 

 

                  

 

        

 

 

 نوشته شده در  پنجشنبه 4 مهر1387ساعت 15 توسط x

  

       

 

دورم ز تو ای خسته خوبان چه نویسم؟    من مرغ اسیرم به عزیزم چه نویسم؟    ترسم که قلم شعله کشد صفحه بسوزد    با آن دل گریان به عزیزم چه نویسم؟

 

گفتم به گل زرد چرا رنگ منی    افسرده و دلتنگ چرا مثل منی    من عاشق اویم که رنگم شده زرد    تو عاشق کیستی که همرنگ منی...

 

 

زندگی چون گل سرخ است... پر از عطر... پر از خار... پر از برگ لطیف... یادمان باشد اگر گل چیدیم... عطر و برگ و گل و خار همه همسایه دیوار به دیوار هم اند...

 

 نوشته شده در  جمعه 22 شهریور1387ساعت 23 توسط x

  

        چه زود گذشت
غم نگاه آخرت تو لحظه خداحافظي،       

گريه بي وقفه من
تو اون روزاي کاغذي قول داده بوديم

 ما به هم که تن نديم ما به روزگار
چه بي دوم بود قول ما جداشديم آخر کار
تو حسرت نبودنت من با خيالتم خوشم ،

 با رفتنم از اين ديار آرزوهامو ميکشم
کوله بارم پر حسرت ،تو دلم يه دام يه درده
فصل آواره تنها توي خيابوني که سرده
تا خيالت به سرم ميزنه گريم ميگيره

 آروم آروم دل تنگم داره بي تو ميميره
گل مغرور قشنگم من فراموشت نکردم

بي تو اينجارو نميخوام ميرمو بر نميگردم


 

 

 

 نوشته شده در  شنبه 2 شهریور1387ساعت 17 توسط x

  

       

ما معتقدیم که عشق سر خواهد زد            بر پشت ستم کسی تبر خواهد زد

سوگـند بـه هـر چهـــارده آیه نــور               سوگـند به زخمهای سرشـار غـرور

آخـر شب سـرد ما سحـر می گـردد             مهدی به میان شیعه بر می گردد

 

 

 

 نوشته شده در  شنبه 26 مرداد1387ساعت 17 توسط x

  

       

 

کلاس عشق ما دفتر ندارد.شراب عاشقی ساغی ندارد بدوگفتم که مجنون تو هستم هنوزآن بی وفا باور ندارد

 

قفس داران غرورم راشكستند ...دل دائم صبورم راشكستند...به جرم پا به پاى عشق رفتن...پر و بال عبورم را شكستند

هر چیزی جدیدش خوبه ، ولی رفیق قدیمیش ! تو هر چیزی رنگارنگی خوبه ولی تو رفاقت یه رنگی ! هر خیابونی یه طرفه اش خوبه ولی رفاقت ما دو طرفه

 

همیشه ابرها می بارند ولی ... همه عاشق ستاره ها می شن ! مواظب باش چشمک ستاره ، گریه ی ابر رو از یادت نبره !

 

 

 

لطفا نظر خصوصی ندید

 

 

 

 نوشته شده در  دوشنبه 14 مرداد1387ساعت 21 توسط x

  

       

 اي کاش مي دانستم بعد از مرگم اولين اشک از چشمان چه کسي جاري مي شود و آخرين سياهپوش که مرا به فراموشي ميسپارد چه کسي خواهد بود

 

ترس . نابودگر عشق

کنار خیابون ایستاده بود
تنها ، بدون چتر ،
اشاره کرد مستقیم ...
جلوی پاش ترمز کردم ،
در عقب رو باز کرد و نشست ،
آدمای تنها بهترین مسافرن برای یک راننده تنها ،
- ممنون
- خواهش می کنم ...
حواسم به برف پاک کنای ماشین بود که یکی در میون کار می کردن و قطره های بارون که درشت و محکم خودشون می کوبوندن به شیشه ماشین ،
یک لحظه کوتاه کافی بود که همه چیز منو به هم بریزه ،
و اون لحظه ، لحظه ای بود که چشم های من صورتش رو توی آینه ماشین تماشا کرد ،
نفسم حبس شد ، پام ناخودآگاه چسبید روی ترمز ،
- چیزی شده ؟
چشمامو از نگاهش دزدیدم ،
- نه .. ببخشید ،
خودش بود ، شک نکردم ، خودش بود
بعد از ده سال ، بعد از ده سال .... خودش بود .
با همون چشم های درشت آهویی ، با همون دهن کوچیک و لبهای متعجب ،
با همون دندونای سفید و درشت که موقع خندیدنش می درخشید و چشمک می زد ،
خودش بود .
نبضم تند شده بود ، عرق سردی نشست روی تنم ، دیگه حواسم به هیچ چی نبود ،
می ترسیدم دوباره نگاهش کنم ، می ترسیدم از تلاقی نگاهم با نگاهش بعد از ده سال ندیدن هم ،
دستام و پاهام دیگه به حال خودشون نبودن ،
برف پاک کنا اصلا کار نمی کردن ، بارون بود و بارون ،
پرسید :
- مسیرتون کجاست ؟
گلوم خشک شده بود ،
سعی کردم چیزی بگم اما نمی شد ، با دست اشاره کردم .. مستقیم .
گفت : من میرم خیابون بهار ، مسیرتون می خوره ؟
به آینه نگاه نکردم ، سرمو تکون دادم ،
صدای خودش بود ، صدای قشنگ خودش بود ،
قطره اشکم چکید ، چکید و چکید ، گرم بود ، داغ بود ، حکایت از یک داستان پرغصه داشت ،
به چشمام جراءت دادم ،
از پشت پرده اشک دوباره دیدمش ، داشت خیابونو نگاه میکرد ،
دهن کوچولوش مثل اون موقع ها نیمه باز بود ، به تعبیر من ، با حالت متعجبانه ،
چشماش مثل چشم بچه ها پر از سئوال ،
سرعت ماشینو کم کردم ، بغض بد جور توی گلوم می تپید ،
روسریش ، مثل همیشه که حواسش نبود ، سر خورد بود روی سرشو  موهای مشکیش آشفته و شونه نشده  روی پیشونیش رها بود ،
خاطره ها ، مثل سکانس های یک فیلم با دور تند ، از جلو چشمام عبور می کرد ،
به خدا خودش بود ،
به چشمای خودم نگاه کردم ، سرخ بود و خیس ،
خدا کنه منو نشناسه ، اگه بشناسم چی میشه ، آخه اینجا چیکار می کنه ؟ !
یعنی تنهاست ؟ ازدواج نکرده ؟ ازدواج کرده ؟ طلاق گرفته ؟ بچه نداره ؟ خدای من ... خدای من ....
با لبش بازی می کرد ، مثل اونوقتا ، که من مدام بهش می گفتم ، اینقده پوست لبتو نکن دختر ، حیف این لبای قشنگت نیست ؟
و اون ، با همون شیطنت خاص خودش ، می خندید ، لج می کرد ،
به یک زن سی و هفت ساله نمی خورد ، توی چشم من ، همون دختر بیست و هفت ساله بود ، با همون بچه گیای خودش ، با همون خوشگلیای خودش ....
زمان به سرعت می گذشت ، قطره های اشک من انگار پایان نداشت ، بارون هم لجباز تر از همیشه ،
پشت چراغ قرمز ترمز کردم ،
به ساعتش نگاه کرد ،
روسریشو مرتب کرد ، به ناخناش نگاه کردم ، انگار هنوزم مراقب ناخناش نیست ، دلم می خواست فریاد بکشم ، بغض داشت خفم می کرد ، کاش میشد از ماشین بزنم بیرون و تموم خیابون رو زیر بارون بدوم و داد بزنم ، قطره های عرق از روی پیشونیم میچکید توی چشمام و با قطره های اشک قاطی میشد و می ریخت روی لباسم ، زیر بارون نرفته بودم اما .. خیس بودم، خیس ِ خیس ...
چیکار باید می کردم ، بهش بگم ؟ بهش بگم منم کی ام ؟ برگردم و توی چشاش نگاه کنم ؟ دستامو بذارم روی گونه هاش ؟  می دونستم که منو خیلی زود میشناسه ، مگه میشه منو نشناسه ،
 نه .. اینکارو نمی تونم بکنم ، می ترسم ، همیشه این ترس لعنتی  کارا رو خراب می کرد ،
 توی این ده سال لحظه به لحظه توی زندگیم بود و ... نبود ،
بود ، توی هر چیزی که اندک شباهتی بهش داشت ،
 بود ، پر رنگ تر از خود اون چیز ، زیباتر از خود اون چیز ،
تنهاییم با جستجوی اون دیگه تنهایی نبود ، یه جور شیدایی بود ،
خل بودم دیگه ،
 نرسیدم بهش تا همیشه دنبالش باشم ،
 عاشقی کنم براش ،
 میگفت : بهت نیاز دارم ...
ساکت می موندم ،
 میگفت : بیا پیشم ،
میگفتم : میام ...
اما نرفتم ،
 زمان برای من کند میگذشت و برای اون تند تر از همیشه ،
دلم می خواست بسوزم ،
 شاید یه جور خود آزاری که البته بیشتر باعث آزار اون شد ،
قصه عشق من افسانه شد و معشوق من ، از دستم پرید ،
مثل پرنده کوچکی که دلش تاب سکوت درخت رو نداشت .
صدای بوق ماشین پشت سر،  منو به خودم آورد ، چراغ سبز شده بود ،
آهسته حرکت کردم ، چشام چسبید روی آینه ، حریصانه نگاهش کردم ، حریصانه و بی تاب ،
 چرا این اشکای لعنتی بس نمی کنن ،
 آخه یه مرد چهل ساله که نباید اینقدر احساساتی باشه ،
یاد شبی افتادم که برای بدرقه من تا فرودگاه اومد ،
هردوروی صندلی عقب تاکسی نشسته بودیم ،
 و اون تمام مسیر بهم نگاه می کرد ، اشک میریخت و با همون لبای قشنگ نیمه بازش ، چشم در چشم ، نگاهم می کرد ،
تا حالا اینقدر مهربونی رو یکجا توی هیچ چشمی ندیده بودم ،
چشماش عاشقانه و مادرانه ، با چشم های من مهربون بود .
شقیقه هام می سوخت ، احساس می کردم هر لحظه ممکنه سکته کنم ، قلبم عجیب تند می زد ، تند تر از همیشه ، تند تر از تمام مدتی که توی این ده سال می زد ،
- همینجا پیاد میشم .
پام چسبید روی ترمز ، چشمامو بستم ،
- بفرمایین ...
دستشو آورده بود جلو ، توی دستش یک هزار تومنی بود و یک حلقه دور انگشتش ، قلبم ایستاد ،
با همه انرژیم سعی کردم حرفی بزنم ..
- لازم نیست ..
- نه خواهش می کنم ...
پولو گذاشت روی صندلی جلو ... صدای باز شدن در اومد
و بعد .. بسته شدنش .
خشکم زده بود ، حتی نمی تونستم سرمو تکون بدم .
برای چند لحظه همونطور موندم ،
یکدفه به خودم اومدمو و درماشینو باز کردم ،
تصمیم خودم گرفته بود برای صدا کردنش ،
برای فریاد کردنش ،
برای ترکوندن همه بغضم توی این ده سال ،
دیدمش ... چند قدم مونده بود تا برسه به مردی که با چتر باز منتظرش بود ، و ... دختربچه ای که زیر چتر ایستاده بود .
صدا توی گلوم شکست ...  
اسمش گره خورد با بغضم و ترکید .
قطره های سرد بارون و اشکهای تلخ و داغم با هم قاطی شد .
رفت ، رفتند توی خیابون بهار ، سه نفری ، زیر چتر باز ...
دختر کوچولو دستشو گرفته بود ، صدای خنده شون از دور می اومد ...
سر خوردم روی زمین خیس ،
صدای هق هق خودم بود که صدای خنده شون رو از توی گوشم پاک کرد ...
مثل بچه ها زار زدم .. زار زدم ...
منو بارون .. ، زار زدیم ،
اونقدر زار زدم تا سه نفریشون مثل نقطه شدن ،
به زحمت خودمو کشوندم توی ماشین ،
بوی عطرش ماشینو پر کرده بود ،
هزار تومنی رو از روی صندلی جلو برداشتم و بو کردم ...
بوی عطر خودش بود ، بوی تنش ، بوی دستش ،
بعد از ده سال ، دوباره از دستش دادم ، اینبار پررنگ تر ، دردناک تر ، برای همیشه تر.
خل بودم دیگه ..
یعنی این نقطهء پایان بود برای عشق من ؟
نه ..
عاشق تر شده بودم
عاشق تر و دیوانه تر ... چه کردی با من تو ... چه کردی ...
بارون لجبازانه تر می بارید
خیابان بهار ، آبی بود .
آبی تر از همیشه .

 

 

 

 نوشته شده در  چهارشنبه 2 مرداد1387ساعت 15 توسط x

  

        " واسه دل خودم "
 

 

وقتی که خاکم می کنن بهش بگین پیشم نیاد

                              بگین که رفت مسافرت بگین شماره ای نداد

یه جور بگین که آخرش از حرفاتون هول نکنه

                                           طاقت ندارم ببینم به قبر من نگاه کنه

دونه به دونه عکسامو بردارین آتیش بزنین

                                 هرچی که خاطره دارم برید و از بیخ بکنید

نزارین از اسم منم یه کلمه جا بمونه 

                               نمی خوام هیچ وقت تنمو توی گورم به لرزونه

برو آتیش به قلب من نزن

                    بزار نگاهت از یادم بره 

بزار واسه همیشه قلب من 

                چال بشه با من کلی خاطره

برو نمی خوام ببینی خونه من خالی شده

                                همدم من به جای تو ریگهای پوشالی شده

اون که میگفت میمرد برات دیدی راست راستی مرد 

                                  رفتو همه خاطرشم بخاطرت برداشت و برد

بهش بگین نشست به پات بهش ب  گین نیومدی 

                                 بگیم هنوز دوست داره با این که قیدشو زدی

نشو نی قبر منو بهش ندین خوب میدونم

                                میاد جای همیشگی سر قرار تو رود خونه

برو آتیش به قلب من نزن

                             بزار نگاهت از یادم بره 

بزار واسه همیشه قلب من

                         چال بشه با من کلی خاطره

میخوام رو سنگ قبرم این باشه ، میخوام سنگ قبرم این باشه

              طلوعی که خیلی غم انگیز بود قشنگترین خاطه عمرم غوبی که خیلی دل انگیز بود

رو سنگ قبرم بنویس روزی اومد با امید آخر

                           ولی حالا بدرقه راهش داغی که مونده رو دل مادر

ای کاش می شد ...

 

 نوشته شده در  چهارشنبه 26 تیر1387ساعت 12 توسط x

  

        درباره

        ناوبری
        پیوندها

کارت پستال درخواستی
قالبهای کارت پستالی
زمزمه آفتاب
عشق آسمونی من
دریاچه غم
قلب عاشق من
ღღღ عشق به پروانه ღღღ
دوست دارم سرما بخورم
شب نامه
سایه
۩۞۩ آموزش نفوذ در دلها ۩۞۩
*علی و نسیم*

        آرشیو
آرشیو تاریخی
هفته دوم خرداد 1388
هفته دوم دی 1387
هفته سوم مهر 1387
هفته اوّل مهر 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته چهارم مرداد 1387
هفته دوم مرداد 1387
هفته اوّل مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته سوم خرداد 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته دوم فروردین 1387
هفته اوّل فروردین 1387

        امکانات

 RSS  

POWERED BY
BLOGFA.COM
طراح قالب: آرام